دیباچه آرزو

خدایاآنگونه زنده ام بدارکه نشکنددلی از زنده بودنم وآنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم

حکایت درخت

سالها پیش در این شهر درختی بودم

یادگاری کهن از دوره سختی بودم

هرگز از همهمه باد نمی لرزیدم

سایه پرورد چه اقبال و چه بختی بودم

به برومندی من بود درختی کمتر

رشد می کردم و می شد تنه ام محکمتر

من به آینده خود روشن و خوش بین بودم

باغ را آینه ای سبز به آیین بودم

روزها تشنه ی هم صحبتی با خورشید

همه شب هم نفس زهره و پروین بودم

ریشه در قلب زمین داشتم و سر به فلک

برگهایم گل تسبیح به لب مثل ملک

قامت افراشته چون سرو و صنوبر بودم

چشم من بود به شاهین ترازوی خودم

تکیه کردم همه عمر به بازوی خودم

باغ شد صحنه ی طوفان بیابان گردی

در همان حال که احساس خطر می کردم

نرم و آهسته ولی با تبر آمد مردی

تا به خود آمدم از ریشه جدا کرد مرا

ضربه هایش متوجه به خدا کرد مرا

کم کم از چوب من آنروز دری ساخته شد

تا نگهبان سرا پرده ماهم کردند

هر چه در بود در آن کوچه نگاهم کردند

از همان روز که سیمای علی را دیدم

همه شب تا به سحر چشم به راهم کردند

بارها شاهد رخسار پیمبر بودم

محرم روز و شب ساقی کوثر بودم

دست های دو جگر گوشه که نازم می کرد

غرق در زمزمه و راز و نیازم می کرد

به سر افرازی من نیست دری روی زمین

متبرک شدم از بال و پر روح الامین

از کنار در اگر فاطمه می کرد عبور

موج می زد به دلم آینه در آینه نور

دیدم از روزنه ها جلوه ی احساسش را

دست پر آبله و گردش دستانش را

هر گرفتار غمی حلقه بر این در می زد

هر که از پای می افتاد به من سر می زد

یک طرف شاهد نجوای یتیمان بودم

یک طرف محو شکوفائی ایمان بودم

دارد این روز مبارک شب هجران در پی

شب تنهائی ریحان رسول الله است

مانده بودم که چرا آینه را آه گرفت؟

یا پس از هجرت خورشید چرا ماه گرفت ؟

رفت پیغمبر و دیدم که ورق برگشته

مانده از باغ نبوت گل پرپر گشته

هست در آینه باغ خزان دیده ملال

نیست هنگام اذان صوت دل انگیز بلال

همه حیرت زده افروختنم را دیدند

از خدا بی خبران سوختنم را دیدند

سوختم تا مگر از آتش بیداد و حسد

چشم زخمی به جگر گوشه ی یاسین نرسد

هیچ آتش به جهان این همه جانسوز نشد

شعله اینقدر فراگیر و جهان سوز نشد

رسم آتش زدن از عهد خلیل است ولی

آتش آنروز گلستان شد و امروز نشد

سوخت در آتش بیداد رگ و ریشه و پوست

پشت در این علی است و همه هستی اوست

یادم از غفلت خویش آمد با خود گفتم

حیف آنروز به نجار نگفتم ای دوست

تو که در قامت من صبر و رضا را دیدی

به سر و سینه ی من میخ چرا کوبیدی ؟

سالها طی شد از واقعه ی تلخ و هنوز

هست در کوچه ی ما چشم به در دوخته ای

تا بگویند در این خانه کسی می آید 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

پر پر شدن گل یاس بوستان پیامبر بر همه مسلمانان تسلیت باد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش ...

 

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را هم بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او نا گه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کردو به ره افتاد

واو می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت :اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانو های خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

ز هم بشکفت

ز هم بشکفت

اما!آه

صدای قلب اوگویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم به جای آب خونش را

به من می داد بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

وبا این رنگ و زیبایی

ونام من شقایق شد گل همیشه

عاشق شد

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

امشب که نهم بر سر قرآن تو را تا صبح خواهم که  به در گاهت آشفته کنم مویم

امشب سر آن دارم تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من اسرار تو را جویم

امشب به درت خواهم تا صبح همی کوبم تا خود به در آئی زان عطرت به صفا بویم

امشب ز غمم تا صبح حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری تا باز کنی رویم

امشب ز میت نوشم تا مست کند آن می من را که گنه کردم بسیار مدد جویم

امشب ز سرم می زن بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم تا باز کنی دررا می کوبم و می خواهم دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را بگشا ز برم جانامردانه تو را گویم راهت به لقا پویم

امشب ز تو می خواهم تا عفو کنی من را زین رو به درت تا صبح خاک از توبه می سویم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط یاس نظرات ()

 

عشق یعنی...

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختن ها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل ودین را باختن

 

                                        عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

                                            عشق یعنی گم شدن در باغ دل

                                          عشق یعنی تو ملامت کن مرا

                                          عشق یعنی می ستایم من تو را

                                             عشق یعنی در پی تو در به در

 

عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا

 

                                           عشق یعنی باز می خوانم تو را

                                           عشق یعنی بگذری از آبرو 

                                           عشق یعنی کلبه های آرزو

                                           عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

                                           عشق یعنی انتظار یک سلام

 

عشق یعنی دستهایی رو به دوست

عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

 

                                          عشق یعنی سروهای سر بلند

                                        عشق یعنی خارها هم گل کنند

                                          عشق یعنی تو بسوزانی مرا

                                          عشق یعنی سایه بانم من تو را

                                          عشق یعنی آن نخستین حرفها

عشق یعنی در میان برف ها

عشق یعنی یاد آن روز نخست

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر

 

                                         عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

                                         عشق یعنی بگذری از هفت خان

                                         عشق یعنی آرش و تیرو کمان                    

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

ارغوان

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته ست هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی زچراغی رنجور

قصه پرواز شب ظلمانیست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستو رنگین است

ومن چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com  

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

آموخته ام...

آموخته ام که وقتی عاشقم عشق در صورتم نیز نمایان می شود

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت

آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم

آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام که تنها کسی مرا شاد می کند که به من می گوید <<تو مرا شاد کردی>>

آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از دوست بودن است

آاموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن مهمتراست

آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود <<نه>>گفت

آموخته ام که همیشه به کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم دعا کنم

آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به <<دوستی>>داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم

آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او وقلبی برای فهمیدنش

آموخته ام که زیر پوست سخت همه ی افرادکسی وجود دارد که خوشحال شودودوست بدارد

آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید پس من چگونه می توانم همه چیز را در یک روز به دست آورم

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام که وقتی با کسی روبه رو میشویم انتظار لبخندی از سوی ما دارد

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد

آموخته ام به چیزی که دل ندارد نباید دل بست

آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن

آموخته ام که قطره دریاست اگر با دریاست

آموخته ام که عشق مهربانی گذشت صداقت وبلند نظری خصلت انسان های انسان است

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط یاس نظرات ()

 

معلم...

معلم عصبی دفترروروی میز کوبید و داد زد سارا...

دخترک خودش رو جمع وجور کردسرش رو پایین انداخت وخودش رو تا جلوی میز معلم کشیدوبا صدای لرزان گفت :بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شدوداد زد

رچند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس ودفترت رو سیاه وپاره نکن؟ها؟!

فردامادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انضباطش باهاش صحبت کنم

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد...بغضش رو به زحمت قورت

وآروم گفت ...

خانوم...مادرم مریضه...اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...

اونوقت میشه مامان رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت...اونوقت...اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره

که من دفترهای داداشم وپاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول میدم مشقامو...

معلم صندلیش رو به سمت تخته سیاه چرخوندوگفت بشین سارا...

وکاسه ی اشک چشماش روی گونه هاش خالی شد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

من شکوفایی گلهای امیدم رادر رویاها می بینم

وندائی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است

از گریبان تو صبح صادق می گشاید پروبال

توگل سرخ منی تو گل یاسمنی

تومثل چشمه نوشین کوهسارانی

تو مثل قطره باران نوبهارانی توروح بارانی

توچنان شبنم پاک سحری؟

نه از آن پاکتری

توبهاری؟نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را

گل به گل سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند

رفته ای اینک هر سبزه وسنگ

در تمام درو دشت سوگواران تواند

دردلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما آیا باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

در میان منو تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله ها را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

وتو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

من در آیینه رخ خود دیدم وبه تو حق دادم

آه می بینم می بینم

تو به اندازه تنهائی من خوشبختی

ومن به اندازه زیبائی تو غمگینم

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

-راستی شعر مرا می خوانی؟

نه دریغا هرگز

باورم نیست که تو خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی!-

وقتی تو نیستی خورشید تابناک

شاید دگر درخشش خود را

وکهکشان پیر گردش خود را

از یاد می بردوهر کیاه

از رویش نباتی خود بیگانه می شود

افسوس

آیا چه کسی تو را

از مهربان شدن با من مایوس می کند

ای مهربان من

من دوست دارمت

چون سبزه های دشت

چون رنگ سبز برگ درختان نارون

ای قامت بلند و مقدس تندیس جاودان

ای مر مر سپید

از سرو سر بلند بسی پاکبازتر

 

از نور آفتاب بسی دلنوازتر

تو با نوشخند مهرباوازه محبت

فرسوده جان محتضرم را زبند

آزاد می کنی

وبا نوازشت این خشکزار خاطره ام را

آباد می کنی

ای آفریده ی من با وازه های ناب

در معبد خیالی خود ساخته ام تو را

اما ای آفریده من!

-نه ای خود تو آفریدمرا

-اینک

با من چه می کنی؟؟؟؟!!!!

تو ای گریخته از من !

حصار خلوت و تنهایی مرا بشکن

به من بتاب که سنگ سرد دره ام

مرا زشرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن مرا هم آفتاب کن

دوباره با تو نشستن

دوباره آزادی؟

مگر به خواب بینم شبی به این شادی

همیشه بی تصویر همیشه بی تعبیر

دوباره با من باش !پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن باش!

من ندانم که کیم من فقط می دانم

که تویی شاه بیت غزل زندگیم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

شیشه پنجره را باران شست

وای باران

باران

شیشه پنجره را باران خواهد شست

ازدل من اما

چه کسی نقش تورا خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می برد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پرمرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب رادریابم

که درآن دوست خاموشی هاست

باتودرخواب مرالذت ناب هم آغوشیهاست

من شکوفایی رویای امیدم رادر رویاها می بینم

ندایی که به من می گوید

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار

سحرنزدیک است

حمید مصدق

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

رنگ دریا داری

رنگ دریا داری

تو که در باور مهتابی عشق

رنگ دریا داری

فکر امروزت باش

به کجا می نگری

زندگی ثانیه ایست

وسعت ثانیه را می فهمی

می شود مثل نسیم

بال در بال چکاوک

بوسه بر قلب شقایق بزنیم

بودنت تنها نیست

تو خدا را داری

ومن آرامش چشمان تو را

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

سرنوشت حقیقت...

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

زندگی در چند جمله کوتاه

تنها اتاقی همیشه مرتبه وهمه چیز سر جاش می مونه که توش زندگی کنی

اگر زندگیت آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست بدون هنوز زنده ای

اما اگه همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی فکری برای خودت بکن

هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر میشه

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ مزرعه بود

آسمان فرصت پرواز بلندی است

قصه اینست چه اندازه کبوتر باشی

گفتم ای جنگل پیر تازگی ها چه خبر ؟

پوز خندی زدو گفت کابوس تبر

گفت چند سال داری

گفتم روزهای تکراری زندگیم را خط بزنم

کودکی چند ساله ام

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نمی ماند

دیوانگی یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر همیشگیو انتظار نتیجه متفاوت داشتن

شرط دل دادن ودل گرفتن است

وگر نه یکی بی دل می شود و دیگری دو دل

پروانه گاهی فراموش می کند که روزی کرم بوده است و کرم نمی داند که روزی به پروانه زیبا بدل خواهد شد

فراموشی ونادانی مشکل امروز ماست

روزانه هزاران انسان به دنیا می آید

اما انسانیت در حال انقراض است

وقتی آدما میگن بارونو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن

وقتی آدما میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش می دارن

باید از دوست داشتن آدما ترسید

حرفهایم را تعبیر می کردی ...سکوتم را تفسیر...

دکروزم را فراموش ...فردایم را پیشگوئی...

به نبودنم مشکوک بودی ...در بودنم مردد...از هیچ گلایه می ساختی ...از همه چیز بهانه...

من کجای این نمایش بودم ؟

علم فیزیک دروغ می گوید

برای دیدن نیاز به نور نیست فقط دلیل لازم است

پرواز کن آنگونه که می خواهی وگر نه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 

آرزوی من

ارزویم اینست

نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

وبه اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

وبه لبخند تو از خویش رها می گردد

وتو را دوست بدارد به هر اندازه که دلت می خواهد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

نور آسمان

 

دلم را سپردم به نگاه دنیا

وهی آگهی دادم اینجا وآنجا

وهر روز

مشتری آمدورفت

وهی این وآن سر سری آمدو رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تما شا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل دل مرا وا نکرد

یکی گفت

چرا این اتاق پر از دودو آه است

یکی گفت

چه دیوار هایش سیاه است

یکی گفت

چرا نوراینجا کم است

وآن دیگری گفت

وانگار هر آجرش

فقط از غم وغصه و ماتم است

رفتندو بعدش دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن موقع گفتم

خدایا تو قلب مرا می خری

وفردای آن روز

خدا آمدو توی قلبم نشست

ودر را به روی همه پشت خود بست

ومن روی آن در نوشتم

ببخشید دیگر

برای شما جا نداریم

واز این پس به جز او کسی را نداریم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 خدایامن در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم تو چون خود نداری

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak