دیباچه آرزو

نوشتن زیباترین کاردنیاست و زیباتراز آن چشمان توست که آنرا میخواند

 کاش میشد...

کاش میشد سرزمین عشق را

در میان گام ها تقسیم کرد

کاش میشد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش میشد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش میشد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برک زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش میشد با خزان قلب ها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزوها پر کشید

کاش میشد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش میشد از میان زاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوب ها جان هدیه داد

سختی و نا مهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش میشد آسمان مهر را

خانه کردو به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش میشد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش میشد مثل قو های سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها را ساده و زیبا کنم

کاش میشد برگ برگ بیت را

سرخ تر از وازه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غم دیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع یاس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق

آن گل گم گشته را پیدا کنم

کاش میشد ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak