دیباچه آرزو

نوشتن زیباترین کاردنیاست و زیباتراز آن چشمان توست که آنرا میخواند

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

من شکوفایی گلهای امیدم رادر رویاها می بینم

وندائی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است

از گریبان تو صبح صادق می گشاید پروبال

توگل سرخ منی تو گل یاسمنی

تومثل چشمه نوشین کوهسارانی

تو مثل قطره باران نوبهارانی توروح بارانی

توچنان شبنم پاک سحری؟

نه از آن پاکتری

توبهاری؟نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را

گل به گل سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند

رفته ای اینک هر سبزه وسنگ

در تمام درو دشت سوگواران تواند

دردلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما آیا باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

در میان منو تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله ها را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

وتو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

من در آیینه رخ خود دیدم وبه تو حق دادم

آه می بینم می بینم

تو به اندازه تنهائی من خوشبختی

ومن به اندازه زیبائی تو غمگینم

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

-راستی شعر مرا می خوانی؟

نه دریغا هرگز

باورم نیست که تو خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی!-

وقتی تو نیستی خورشید تابناک

شاید دگر درخشش خود را

وکهکشان پیر گردش خود را

از یاد می بردوهر کیاه

از رویش نباتی خود بیگانه می شود

افسوس

آیا چه کسی تو را

از مهربان شدن با من مایوس می کند

ای مهربان من

من دوست دارمت

چون سبزه های دشت

چون رنگ سبز برگ درختان نارون

ای قامت بلند و مقدس تندیس جاودان

ای مر مر سپید

از سرو سر بلند بسی پاکبازتر

 

از نور آفتاب بسی دلنوازتر

تو با نوشخند مهرباوازه محبت

فرسوده جان محتضرم را زبند

آزاد می کنی

وبا نوازشت این خشکزار خاطره ام را

آباد می کنی

ای آفریده ی من با وازه های ناب

در معبد خیالی خود ساخته ام تو را

اما ای آفریده من!

-نه ای خود تو آفریدمرا

-اینک

با من چه می کنی؟؟؟؟!!!!

تو ای گریخته از من !

حصار خلوت و تنهایی مرا بشکن

به من بتاب که سنگ سرد دره ام

مرا زشرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن مرا هم آفتاب کن

دوباره با تو نشستن

دوباره آزادی؟

مگر به خواب بینم شبی به این شادی

همیشه بی تصویر همیشه بی تعبیر

دوباره با من باش !پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن باش!

من ندانم که کیم من فقط می دانم

که تویی شاه بیت غزل زندگیم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak