دیباچه آرزو

نوشتن زیباترین کاردنیاست و زیباتراز آن چشمان توست که آنرا میخواند

یادم امد در کلاس درس چندین سال پیش

گفت استادم به من بابا به سارا آب داد

روز دیگر جمله ای از نو برایم نقل کرد

جمله ای ساده ولی پرمحتوا وناب داد

آری او فرمود بابا نان بداد اما نگفت

نان به من،عمرو جوانی خودش بر آب داد

خسته گشت و پیر شد از بس برای لقمه ای

باکس و ناکس درافتاد و به من عناب داد

سوز تابستان و سرمای  شتا بر جان خرید

با دل خونین به من آرامشی در خواب داد

سالها بگذشته از آن روز ها دیگر پدر

نیست در بین ما،گویم به سارا آب داد

حالا باید خواند امشب سوره ای از عمق جان

گر کند مقبول بر سنگ مزارش آب داد

از برای دیدگان خاک مزارش سرمه کرد

با پر مژگان خود گرد و غبارش تاب داد

+سلام دوستای گلم...انشالله که حالتون خوب باشه.

امروز با یه پست متفاوت در خدمتتونم.تفاوت این پست با پستای دیگم اینه که این شعر سرو ده ی خالمه  که برا بابابزرگم سرودنش که سالها پیش مارو ترک کردن...

روحش شادلبخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٢ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak