دیباچه آرزو

نوشتن زیباترین کاردنیاست و زیباتراز آن چشمان توست که آنرا میخواند

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

 


کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد!

ارزوها رفته بر باد!

باز باران

باز باران می خورد بر بام خانه

بی ترانه بی بهانه

شاید

هم گم کرده خانه...

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید



نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


آقا،جهان در انتظار است...
ای آنکه با درد دل ما آشنایی
کی می رسد پایان، غم روز جدایی؟
گفتند به ما که روز جمعه خواهی آمد
گویی أنا المهدی به آوای رسایی
دانم ظهورت دست رب العالمین است
یا رب چه میشد گر که مقدورش نمایی؟
ای رهنما، ای مقتدا، ای حجت حق
کی عقده از دلهای غمگین می گشایی؟
دلخون شدیم از طعنه دنیاپرستان
حتما خودت هم شاهد این ماجرایی
دانی که یارانت در این دنیا غریبند
گرچه نمایی دوستان را رهنمایی
در انتظارت جمعه ها ر ا می شمارم
آقا جهان در انتظار است تا بیایی
گفتار و کردارِ بسی دارد تفاوت
ماندیم که صادق هست و که گوید ریایی!
« مجنون » قلم بگذار و مولا را مرنجان

ای شکوه ها گویی ندارد انتهایی

 کدام جمعه به ابهام خاک می باری زمین و خاک

پر از اشتباه و تقصیرند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٠ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()

باز امشب منادی کوفه،از امامی غریب می خواند
گوشه ی خانه دختری تنها،دارد اَمن یجیب می خواند

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشم اَز خون دل تری دارد
این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده
بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه ،چشمه در چشمه،متعجب زبان گرفته!پدر
خار درچشم، اُستخوان به گلو،درگلوم اُستخوان گرفته پدر

آه بابا به چهره ات اصلاً،زخم ودرد و وَرم نمی آید
چه کنم من شکاف زخم سرت،هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا،علت درد پیکرم شده ای
ماه «اَبرو شکسته» باباجان،چه قَدَر شکل مادرم شده ای

سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا
مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

پاشو اَز جا کرامت کوفه،آنکه خرما به دوش می بردی
زود در شهر کوفه می پیچد،که شما بازهم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا،خواب دیدم وَگریه ها کردم
اَز همان بُغچه ای که مادر داد،کَفنی باز دست وپا کردم

کاملاً در نگاه تو دیدم،مثل اینکه مسافری این بار
گر شما می روی برو اما،بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی،روزگاری بزرگ می گردند
می نویسند نامه اَما بعد،بی وفا مثل گرگ می گردند

یا زمین دار گشته و آن روز،همه افراد خیزران کارند
یا که آهنگری شده آن جا،تیرهای سه شعبه می آرند

وای اَز مردمان بی احساس،دردهای بدون اندازه
وای اَز آن سوارکاران و،نعل اسبی که می شود تازه

وای اَز دست های نامَحرم،آتش ودود وچادر و دامان
وای اَز کوچه ی یهودی ها،سنگ باران قاری قرآن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۸ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak