دیباچه آرزو

نوشتن زیباترین کاردنیاست و زیباتراز آن چشمان توست که آنرا میخواند

حکایت درخت

سالها پیش در این شهر درختی بودم

یادگاری کهن از دوره سختی بودم

هرگز از همهمه باد نمی لرزیدم

سایه پرورد چه اقبال و چه بختی بودم

به برومندی من بود درختی کمتر

رشد می کردم و می شد تنه ام محکمتر

من به آینده خود روشن و خوش بین بودم

باغ را آینه ای سبز به آیین بودم

روزها تشنه ی هم صحبتی با خورشید

همه شب هم نفس زهره و پروین بودم

ریشه در قلب زمین داشتم و سر به فلک

برگهایم گل تسبیح به لب مثل ملک

قامت افراشته چون سرو و صنوبر بودم

چشم من بود به شاهین ترازوی خودم

تکیه کردم همه عمر به بازوی خودم

باغ شد صحنه ی طوفان بیابان گردی

در همان حال که احساس خطر می کردم

نرم و آهسته ولی با تبر آمد مردی

تا به خود آمدم از ریشه جدا کرد مرا

ضربه هایش متوجه به خدا کرد مرا

کم کم از چوب من آنروز دری ساخته شد

تا نگهبان سرا پرده ماهم کردند

هر چه در بود در آن کوچه نگاهم کردند

از همان روز که سیمای علی را دیدم

همه شب تا به سحر چشم به راهم کردند

بارها شاهد رخسار پیمبر بودم

محرم روز و شب ساقی کوثر بودم

دست های دو جگر گوشه که نازم می کرد

غرق در زمزمه و راز و نیازم می کرد

به سر افرازی من نیست دری روی زمین

متبرک شدم از بال و پر روح الامین

از کنار در اگر فاطمه می کرد عبور

موج می زد به دلم آینه در آینه نور

دیدم از روزنه ها جلوه ی احساسش را

دست پر آبله و گردش دستانش را

هر گرفتار غمی حلقه بر این در می زد

هر که از پای می افتاد به من سر می زد

یک طرف شاهد نجوای یتیمان بودم

یک طرف محو شکوفائی ایمان بودم

دارد این روز مبارک شب هجران در پی

شب تنهائی ریحان رسول الله است

مانده بودم که چرا آینه را آه گرفت؟

یا پس از هجرت خورشید چرا ماه گرفت ؟

رفت پیغمبر و دیدم که ورق برگشته

مانده از باغ نبوت گل پرپر گشته

هست در آینه باغ خزان دیده ملال

نیست هنگام اذان صوت دل انگیز بلال

همه حیرت زده افروختنم را دیدند

از خدا بی خبران سوختنم را دیدند

سوختم تا مگر از آتش بیداد و حسد

چشم زخمی به جگر گوشه ی یاسین نرسد

هیچ آتش به جهان این همه جانسوز نشد

شعله اینقدر فراگیر و جهان سوز نشد

رسم آتش زدن از عهد خلیل است ولی

آتش آنروز گلستان شد و امروز نشد

سوخت در آتش بیداد رگ و ریشه و پوست

پشت در این علی است و همه هستی اوست

یادم از غفلت خویش آمد با خود گفتم

حیف آنروز به نجار نگفتم ای دوست

تو که در قامت من صبر و رضا را دیدی

به سر و سینه ی من میخ چرا کوبیدی ؟

سالها طی شد از واقعه ی تلخ و هنوز

هست در کوچه ی ما چشم به در دوخته ای

تا بگویند در این خانه کسی می آید 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

پر پر شدن گل یاس بوستان پیامبر بر همه مسلمانان تسلیت باد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط یاس نظرات ()


Design By : Pichak