+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت٦:٢٦ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش ...

 

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را هم بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او نا گه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کردو به ره افتاد

واو می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت :اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانو های خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد

آنگه

مرا در گوشه ای از بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

ز هم بشکفت

ز هم بشکفت

اما!آه

صدای قلب اوگویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم به جای آب خونش را

به من می داد بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

وبا این رنگ و زیبایی

ونام من شقایق شد گل همیشه

عاشق شد

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت۱٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
حرف دل

 

حرف دل...

بیا در کوچه باغ شهر احساس/شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی /برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در کوچه های تنگ غربت /برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب کنار نور یک شمع/به فکر پیچک همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران/به روی یک رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد/کمی رویای نیلوفربکاریم

بیا در یک شب آرام مهتاب/کمی هم صحبت یک یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم/بیا یک بار با احساس باشیم

بیا به احترام قصه عشق/به قدر شبنمی مجنون بمانیم

بیا گه گاه از روی محبت/کمی از درد لیلی هم بخوانیم

بیا از جنگل سبز صداقت/زمانی یک گل لادن بچینیم

کنار پنجره تنها و بی تاب /طلوع آرزوها را ببینیم

بیا یک شب به این اندیشه باشیم/چرا این آبی زیبا کبود است

شبی که بینوا می سوخت از تب/کنار او افق شاید نبوده است

بیا یک شب برای قلبهامان/زنور عاطفه قابی بسازیم

برای آسمان این دل پاک/بیا یک بار مهتابی بسازیم

بیا راز غم پروانه ها را /به موج آبی دریا بگوییم

بیا لای افق های طلایی/به دنبال دل ماهی بگردیم

بیا از قلبهامان روزی بپرسیم/که تا حالا در این دنیا چه کردیم

بیا در خلوت افسانه هامان/برای یک کبوتر دانه باشیم

اگر روزی پرستو بی پناهست/برای بالهایش لانه باشیم

بیا در لحظه های بی قراری/به یاد غصه مجنون بخوابیم

بیا دلهای عاشق را بگردیم/ که شایدردی از قلبش بیابیم

بیا در ساحل نمناک بودن/برای لحظه ای یکرنگ باشیم

بیا تا مثل شب بوهای عاشق/شبی هم ماکمی دلتنگ باشیم

اگر چه قصه دلها درازست/بیا به آرزو عادت نماییم

بیا با آسمان پیمان ببندیم/که تا او هست ما هم با وفاییم

بیا در لحظه سرخ نیایش/چو روح اشک پاک و ساده باشیم

بیا هر وقت باران باز بارید/برای گل شدن آماده باشیم

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت۱٢:٠٩ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

 

باز این چه شورش است که بر خلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزاو چه ماتم است

 

باز این چه رستخیز عظیم کز زمین

 

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

 

این صبح نیز باز دمید از کجا کزو

 

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

 

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

 

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

 

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

 

این رستخیز عالم که نامش محرم است

 

در بارگه قدس که جای ملال نیست

 

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت۳:٥۱ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا

اشغال می کند

هی با شماره های غلط زنگ می زند

آن وقت من اشتباه می کنم و او

با اشتباه های دلم حال می کند

دیروز یک فرشته به من می گفت

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی!

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی؟!

یادش به خیر

آن روز ها

مکالمه با خورشید

دفتر چه های ذهن کوچک مرا

سر شار خاطره می کرد

امروز پاره است

آن سیم ها

که دلم را

تا آسمان مخابره می کرد

***

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت٦:٢٦ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

امشب که نهم بر سر قرآن تو را تا صبح خواهم که  به در گاهت آشفته کنم مویم

امشب سر آن دارم تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من اسرار تو را جویم

امشب به درت خواهم تا صبح همی کوبم تا خود به در آئی زان عطرت به صفا بویم

امشب ز غمم تا صبح حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری تا باز کنی رویم

امشب ز میت نوشم تا مست کند آن می من را که گنه کردم بسیار مدد جویم

امشب ز سرم می زن بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم تا باز کنی دررا می کوبم و می خواهم دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را بگشا ز برم جانامردانه تو را گویم راهت به لقا پویم

امشب ز تو می خواهم تا عفو کنی من را زین رو به درت تا صبح خاک از توبه می سویم

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٠ساعت۱٠:٥۸ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

 کاش میشد...

کاش میشد سرزمین عشق را

در میان گام ها تقسیم کرد

کاش میشد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش میشد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش میشد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برک زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش میشد با خزان قلب ها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزوها پر کشید

کاش میشد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش میشد از میان زاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوب ها جان هدیه داد

سختی و نا مهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش میشد آسمان مهر را

خانه کردو به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش میشد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش میشد مثل قو های سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها را ساده و زیبا کنم

کاش میشد برگ برگ بیت را

سرخ تر از وازه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غم دیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع یاس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق

آن گل گم گشته را پیدا کنم

کاش میشد ...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت٧:۱٦ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
کلمه های پر معنا...

 

توانا ترین کلمه دانش است آن را فرا گیر

محکم ترین کلمه پشتکار است آن را داشته باش

سمی ترین کلمه شانس است به امید آن نباش

لطیف ترین کلمه لبخند است آن را حفظ کن

ضروری ترین کلمه تفا هم است آن را ایجاد کن

سالم ترین کلمه سلامت است به آن اهمیت بده

زیبا ترین کلمه راستی است با آن رو راست باش

محرک ترین کلمه هدفمندی است که زندگی بدون آن پوچ است

هدفمند ترین کلمه موفقیت است پس پیش به سوی موفقیت

سازنده ترین کلمه گذشت است آن را تمرین کن

پر معنا ترین کلمه ماست آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه عشق است به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه تنفر است با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه من است ازان حذرکن

ناپایدار ترین کلمه خشم است ان را فروببر

بازدارنده ترین کلمه ترس است باان مقابله کن

بانشاط ترین کلمه کار است به ان بپرداز

روشن ترین کلمه امید است به ان امیدوارباش

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت٩:٤٩ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()